محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6331

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گل فرو رفتند و بيشترشان كشته شدند . گويد : سياهان بيار خويش دينار سياه كه ابو الكباش به او ضربت زده بود مىگذشتند ، وى زخمدار بود و به زمين افتاده بود ، پنداشتند از غلامان است و او را با داسها مىزدند چندانكه سراپا زخم شد . يكى بر او گذشت كه مىشناختش ، او را به نزد سالار زنگيان برد كه دستور داد زخمهايش را مداوا كنند . ريحان گويد : وقتى آن قوم به دهانهء نهر بيان رسيدند و گروهى از آنها غرق شدند و كشتيهايى كه در نهر بود گرفته شد ، يكى را ديديم كه از كشتىاى اشاره ميكرد ، بنزد وى رفتيم گفت : « وارد نهر شريكان شويد كه در آنجا كمينى دارند . » گويد : يحيى بن محمد و على بن ابان برفتند ، يحيى از غرب نهر روان شد و على بن ابان از شرق آن برفت . كمينى آنجا بود ، نزديك هزار كس از مغربيان كه حسين صيدنانى نيز به نزدشان اسير بود . ( 428 گويد : و چون ما را بديدند به حسين تاختند و او را پاره پاره كردند . آنگاه به طرف ما آمدند و نيزه هاى خويش را پيش آوردند و تا نماز نيمروز پيكار كردند ، پس از آن سياهان بر آنها افتادند و همگيشان را كشتند و سلاحشان را به تصرف آوردند . آنگاه سياهان به اردوگاه خويش بازگشتند و يار خويش را ديدند كه بر ساحل بيان نشسته بود ، سى و چند علم با نزديك به يك هزار سر پيش وى آورده بودند كه سرهاى غلامان دلير و شجاع از آن جمله بود و چيزى نگذشت كه زهير را به نزد وى آوردند ، همانروز . ريحان گويد : او را نشناختم ، يحيى بيامد ، زهير پيش روى سالار زنگيان بود كه او را بشناخت و گفت : « اينك زهير غلام است چرا او را زنده گذاشته اى ؟ » پس بگفت تا گردنش را زدند . سالار زنگيان آن روز و آن شب را ببود . وقتى صبح شد پيشتازى به كنار دجله فرستاد ، پيشتاز باز آمد و به او خبر داد كه آنجا دو كشتى هست كه به جزيره چسبيده .